پژوهشكده تحقيقات اسلامى

124

تاريخ اسلام در عصر امامت امام على ( ع ) ( فارسي )

هنگامى كه پرچم را به وى داد از روى مزاح فرمود : آيا نمىترسى كه يك چشمى « 1 » ترسو باشى ؟ عرض كرد : « خواهى دانست اى اميرمؤمنان عليه السلام . سوگند به خدا چنان جمجمه‌هاى آنان را درهم پيچم ؛ بسان كسى كه قصد رفتن به دنياى ديگرى را دارد . » سپس نيزه‌اى گرفت و به شدّت تكان داد تا شكست . نيزه ديگرى برايش آوردند ولى چون خشك بود انداخت . سرانجام نيزهء نرمى خواست و پرچم خود را بر آن آويخت و حملهء خود را به سمت خيمه‌اى كه معاويه و عمروعاص و ياران معاويه در آن بودند ، متمركز ساخت . آن روز بقدرى كشتار زياد بود كه هيچ كس مانند آن را نديده بود و بخاطر نمىآورد . « 2 » آخرين بار كه اميرمؤمنان عليه السلام پرچم سياه را به هاشم داد و از او خواست جنگ را يكسره كند ، به او فرمود : « اى هاشم ! تا چند بايد بخورى و بياشامى ؟ » عرض كرد : « چندان در اين راه جهاد خواهم كرد كه ديگر بر نگردم . » فرمود : در برابر تو ذِى الْكَلاعْ است ، و در نزد او مرگ است ، مرگ سرخ » . « هاشم » پيش رفت و چون به معاويه نزديك شد . معاويه پرسيد : « اين كيست كه در حال پيشروى است ؟ » گفته شد : « هاشم مرقال « 3 » است » گفت : « همان يك چشم بنى زهره ؟ خدا او را بكشد . » « 4 » هاشم همراه يارانش كه از قاريان قرآن و عاشقان لقاى پروردگار بودند ، چندين بار صف دشمن را درهم شكست ، تا وقتى كه به پرچم طايفهء « تَنوُخ » رسيد . حدود ده نفر از دلاوران آنان را به هلاكت رسانيد و پرچمدار معاويه را نيز كه فردى از طايفهء « عُذْرَهْ » بود كشت . آنگاه ذُوالْكَلاع به جنگ او برخاست و در اثر ضرباتى كه ميان آن دو ردّ و بدل شد هر دو كشته شدند . فرزندش « عبداللَّه » بىدرنگ بيرق پدر را برداشت و به جهاد

--> ( 1 ) - حضرت اشاره دارد به آنكه مرقال يكى از دو چشم خويش را از دست داده بود ( 2 ) - وقعه صفين ، ص 328 ( 3 ) - وى را از اين جهت مِرْقال مىگفتند كه بسيار چالاك و سريع بود و چون يكى از چشمانش را از دست داده بود ، به او اعْوَرْمىگفتند ( 4 ) - همان مدرك ، ص 346